تبليغاتX
برای خون های ریخته شده سیاهپوش میشویم...



این روزها ، لباس های مردم و دیوار های شهرها شاید سیاه پوش باشد ، اما آیا این سیاه پوشی و چهره غمدار و اشک هایی که بر مظلومیت حسین و یارانش ریخته می شود ، با هدفی متعالی همراه است ؟
آیا حسین و یارانش ، حج را نیمه کاره رها کردند تا عده ای امروز بر طبل و دهل و سنج بکوبند و خواب را از چشمان همه بگیرند ؟
آیا حسین و یارانش کشته شدند تا ما امروز به جای شنیدن صدای موزیک رپ از داخل ماشین های مدل بالا ، صدای ” منصور ارضی ، محمود کریمی و سعید حدادیان ” را بشنویم ؟
آیا باید در این روزها فقط گریست و آش و قیمه و قورمه ای خیرات کرد و دیواری را سیاه پوش کرد ؟
آیا حسین قیام کرد که ما دو شب نذری بدهیم و توی سر و صورتمان بکوبیم ؟
آیا حسین آن همه ظلم را تحمل کرد تا ما این روزها فقط زیر علم 200 کیلویی برویم و همه برایمان کف و سوت بزنند ؟
آیا حسین و یارانش در راه گفتن حقیقت ، جانشان را دادند تا هیات ها سر تیغه علم و رنگ پر علم با هم کل کل بکنند ؟
آیا پیام حق طلبی و حقیقت گویی حسین و یارانش در ظرف یک بار مصرف خورشت قیمه خلاصه می شود ؟
شاید حسین کشته شد ، اما پرچم قرمز مقاومت و فریاد علیه یزید زمان ، همچنان پابرجاست .اگر حسین برای احیای دین جدش بر یزید و معاویه قیام کرد و تا پای جان ایستاد ، ما هم برای گرفتن حقمان در مقابل معاویه و یزیدیان زمانه می ایستیم .
نسل من در روز عاشورا به یزید و یزیدیان اثبات می کند که شاید در این سالها از حسین و قیام حسین هر چه می خواستند به خوردمان داده اند ، اما ما وارثان حقیقی راه حسین هستیم و انتقام خون ” سهراب ” ها و ” ندا ” ها و ” ترانه ” ها و ” محسن ” ها را از یزید زمان خواهیم گرفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:30  توسط  مریم و رعنا 

چقدر شگفت انگیز است...این جا در ایران...در سرزمینی آزاده و با مهر...در سرزمینی که مردمانش دلی نازکتر از برگ گل و  بخشنده تر از اشعه ی خورشید دارند چه اتفاقاتی به وقوع پیوسته است؟!

این جا در سرزمینی که سه اندیشمندش هنگام تولد عیسی مسیح(ع)فرسنگها راه را تا محل تولدش رفتند تا به او و مادرش ادای احترام کنند...در سرزمینی که آوازه ی سعدی و فردوسی و نظامی و مولانا و هزار و یک شاعر دیگرش شرق و غرب را فرا گرفته چه اتفاقی افتاده است؟!

آیا همه ی ما فراموش کرده ایم که انسان هستیم؟!به راستی بر ما، بر مردم آزاده ی ایران چه گذشته؟!

آیا پاسخ به فریاد های مخالف تیر و تفنگ است؟!مگر پروردگار مهربان همگی ما را با نیروی عقل نیافریده، پس چرا نباید از این نعمت خدادادی بهره ببریم؟!نه...این جا دیگر آن ایران مهربان و آزاد نیست...حال همگی ما در غل و زنجیر هستیم...اندیشه مان را به یغما بردند...آزادیمان را ربودند...

بهتر است اندکی به این بیندیشیم که نباید هویت انسانیمان را فراموش کنیم...من  میتوانم فکر کنم...تو میتوانی فکر کنی...همه میتوانیم فکر کنیم و این جا باید بار دگر همه با هم باشیم...

تیر و تفنگ فایده ای ندارد...آنچه میماند تاریخ است و خواهد گفت چه ستمها که بر مردم رفته و چه خونهایی که بر زمین ریخته شده و چه فریادهایی که تا عرش خدا رفته...

پروردگارا امروز همه میخواهیم برای رهایی از چنگال بردگی فریاد کشیم...چه آنا که در چنگال بردگی هم نوعانشان اسرند و چه آنان که در چنگال بردگی جاه و پستی اسیرند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:11  توسط  مریم و رعنا  | 

1-    من در عجبم از ملتی كه خود زیر شلاق ظلم و ستم هستند اما بر حسینی می گریند كه آزاده زیست.

2- دین منحرف, احساسات مردم را منحرف می کند. مردم بجای آنکه خشمشان را بر سر ظالم بکوبند در چاه جمکران می ریزند

3- فقرا از معاویه و یزید ناراضی بودند. فقرا از علی و حسین راضی بودند. فقرا از خامنه ایی ناراضی هستند

4- معاویه و یزید بیت المال را تقسیم نمی کرد. علی و حسین بیت المال را تقسیم می کردند. خامنه ایی بیت المال را تقسیم نمی کند

5- خامنه ای , قبول دارم و قبول داری كه نمی توانی علی یا حسین شوی ولی این بهانه معاویه یا یزید شدن نیست

6- اهل بازار بیش از همه بر حسین گریه می کنند. چون بهترین راه سرکیسه کردن مردم بت پرست است

7- سینه زنی محرم, انحراف خشم مردم است. چون خشم امروز بر سر ظالم دیروز کوفته می شود

8- اكثر دسته های سینه زنی نان خور حكومت شده اند. بنابراین در دعاهایشان معاویه و یزید زمان را فراموش نمی کنند

9- حسین، هیچوقت به اندازه امروز مظلوم نبودی. چون, تو که اسوه ظلم ستیزی بودی اکنون ابزار ظلم شده ایی

10- امروز نماز ستون دین نیست بلکه ستون دین مبازره با متقلبان دین است

11- مظلوم همانقدر مقصر است که ظالم. پس ای مردم اگر بر شما ظلم می شود, خود مقصر هستید

12- حسین, علی اصغر را به کشتن داد تا ما بیدار شویم. در حالیکه ما با یاد علی اصغر می خوابیم

13- حسین, خونش را ریخت تا پرچم سرخی در دستهای ما باشد, تا بر سینه ظالم بکوبیم. حال ما پرچم سیاه بدست گرفته و بر سینه خود می کوبیم

14- کتاب را می خوانند و نمی بوسند. ما قرآن را می بوسیم و نمی خوانیم

15- علی و همه فرزندانش حکومت را فدای بقای اسلام کردند. خامنه ایی اسلام را فدای بقای حکومت می کند

16- اسلام, جز عدالت چیزی نیست درحالیکه اکنون برای توجیه بی عدالتی از آن استفاده می شود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 11:1  توسط  مریم و رعنا  | 

همیشه دنبالش بودم...آخه من هم انسان هستم باید ازش

 استفاده کنم....ولی افسوس که تا نامش رو بر زبان آوردم یه

چماق محکم بود که رو سرم فرود اومد و وادارم کرد تا سکوت

 کنم.با خودم فکر میکردم یعنی این چیزی که من میخوام تا این

حد بد و اون ورتر از خط قرمزه؟!اصلا خط قرمز چیه؟۱من میخوام

داد بزنم ُ میخوام هرچی حرف نگفته تو دلم هست بریزم

بیرون...دارم منفجر میشم...خب من هم عقل دارم...خودم میدونم

 چی بده و چی خوبه...آخ آخ آخ...کجایی که ببینی در نبودت چه

 بلاهایی به سرم اومد...پس چرا نمیآیی؟!چرا ولم کردی و

 رفتی؟! ولی فکر نکن من  به این زودی ها بیخیالت میشم...باید

 پیدات کنم تا همه ی اینها رو ازت بپرسم. من هیچ وقت نا امید

 نمیشم چون اعتقاد دارم به این جمله که:

"هنگامی که انسان تصمیم بگیرد آزاد باشد ، آزاد است."

                                                                          ولتر

آزادی ، اینو بدون که من همین الان هم آزاد هستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 16:33  توسط  مریم و رعنا  | 

باخبر شدیم که لشکر افسانه ای کمبوجیه تو مصر پیدا شده.البته نه سربازهای  صحیح و سالم بلکه استخوانهای اون بندگان خدا رو پیدا کردند ولی خب از اونجایی که ما تا حدودی از دنیا عقب هستیم و گیرنده هامون ضعیفه ، یه کوچولو دیرتر این موضوع رو فهمیدیم و الان هم حسابی در تلاش هستیم که استخوانها رو به ایران بیاریم تا از مشوش شدن روح جناب کمبوجیه و سربازهای خدا بیامرزشون جلوگیری کنیم ولی من فکر نمیکنیم آقای کمبوجیه چندان از ما انتظار داشته باشند چون ایشون وقتی که میبینند منشور صلح جد گرامیشون در لندن میباشدو انگلیسیهای مو بور جاضر شدند برای چهار ماه این منشور رو به ما قرض بدند!!!!خب الان هم بهتره چشم به دست سایر ملتها و کشورها بدوزند نه ایرانیها چون ایرانی ها فعلا اندر پیچ و خم انتخابات سالم و آزادشون هستند.(نه این که انتخابات خیلی آزاد بود به خاطر همین ما حسابی ذوق کردیم و هنوز هم در حال ذوق زدگی هستیم!)...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 18:34  توسط  مریم و رعنا  | 

سرمون شلوغه...زندگی سخته دیگه...به همین آسونی ها نیست که بخوایم...خب حالا بیخیال سختی های زندگی!خب بیخیالش هم که نمیشه شد...اه...چه بدبختیه ها.انگار خدا بیکار بود...ولی الان با وجود این همه آدم که هرکدومشون یه ادا و اطواری در میارن باید سر خدا خیلی شلوغ باشه.به هر حال همه ی این آدمها بنده های خدا هستند و خدا نمیتونه بینشون فرق قایل بشه!باید به همهشون برسه...حالا حتما وقت داشته که آدمو آفریده دیگه...وگرنه اگه محاسبات خدا هم اشتباه از آب دربیاد وای به حال ما مخصوصا سر امتحان ریاضی!!!

ولی از یه جهت حتما الان خدا هم با شگفتی داره به آدمهایی نگاه میکنه که حتی به اندازه ی حیوان هم برای هم ارزش ندارند و حاضرند برای منافع خودشون و قدرت هر کاری بکنند.

حتما الان خدا هم با تعجب داره فکر میکنه که کجای محاسباتم اشتباه بود که آدمها که من این همه براشون ارزش قایل شدم و به فرشتگانم دستور دارم سجده شون کنند، این طور از من بریدند...

من هم باشم در شگفت میمونم حالا چه برسه به خدا !!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:23  توسط  مریم و رعنا  | 

دیروز بود یا پریروز که تو کلاس بحث شد در مورد این که مردم کدوم شهر مودب تر هستند.شاید موضوع عجیبی برای بحث باشه ولی آخرش به نتایج خیلی جالبی رسیدیم تا جایی که خودمون به خودمون آفرین گفتیم که :"ای ول بابا...شما هم از این جور چیزها بلد هستید؟!..."یکی از بچه های کلاس گفت که مردم یزد مودب ترین مردم هستند چون اگه فحششون خیلی دوزش بالا باشه میشه:"احمق"!!!البته ما کلی شاخ در آوردیم چون اصولا ما تو کلاس نیازی نمیبینیم که اسم همدیگرو صدا کنیم ، چون به حیوان شباهت بیشتری داریم تا آدم و همون اسامی شریف جانوران برای ما کفاف میکنن!!!ولی خب برامون خیلی عجیب بود که یزدیها تا این حد بچه مثبت باشند،البته قبلا هم شنیده بودیم که یزدیها مثبت و مودب اند ولی نه در این حد...حالا بگذریم ولی فحش دادن واقعا لازمه!اونم برای ما که روزی کارمون به هزار نفر میفته و ناخودآگاه مجبوریم بعضی ها رو مورد عنایت دهان گراممون قرار بدیم!فراموش نشه به همون اندازه که ما چنین لطف بزرگی رو در حق دیگران میکنیم دیگران هم گاهی اوقات مجبورند چنین لطفی رو در حق ما بکنند!!!که البته مشکلی نیست...ولی در کل بهتره فحشامونو یه کم با کلاس تر و به روز تر کنیم که بتونه با شرایط اجتماعی فرهنگی سیاسی...(این آخری خیلی مهمه!)کشور و منطقه مون جور در بیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:24  توسط  مریم و رعنا  | 

دلگرمی اجدادم به شجره نا مه ای بود، برخاسته از قله های افتخار توفان شن توفان بی پایان چه خاک سپاری باشکوهی برای زمین، برای زمان!!! خواهش میکنم تو دیگر حرفی از علاقه مند بودن و دوست داشتن نزن! میترسم حرمت این جمله ها هم، از بین برود!!! من خون می گریم اما شادمانم که تو امیدواری به فردا و دست تکان میدهی برایم از روی پله های هواپیما!!! تو در این عشق بهینه رفتار کردی ولی من، از همه چیزم گذشتم! ... بر چسب سبز رنگ انرژی، مبارک قلبت باشد!!! p.s:...اون چیزی رو که نباید همه فراموش کنیم اینه که ما از مکانهای مختلف، با زبانهای گوناگون در اینجا هستیم ولی قلبمون برای یک هدف می تپه: روشنایی در جهان! به وضوح روشنه که همبستگی ما و دوستیهای ما باید برای همیشه بمونه..."قسمتهایی از فیلم هری پاتر" P.s:من باور دارم...باور دارم به روزهای روشن،به نیروی ستاره ها...
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:52  توسط  مریم و رعنا  | 

دیشب خیلی اتفاقی یاد یکی از داستانای بچگیم افتادم حس خیلی قشنگی پیدا کرده بودم از اون حسایی که دیگه خیلی وقت بود سراغمو نگرفته بود نمیدونم چرا بر خلاف باقی اوقات نه دلتنگ شدم نه غمگین حس خیلی قشنگی بود انگار که دوباره شیرینی اون آبنبات رنگی رنگیای اون موقع رو زیر زبونم احساس میکردم که متاسفانه دیر هم نپایید تلفن زنگ زد گوشیو برداشتم صدای گرم و آرومی پشت خط بود مردی نه خیلی پیر و نه خیلی جوون احساس میکردم صدای مهربونش هم لبخند میزنه نمیدونم چرا با همون سلام اول احساس خوبی نسبت بهش پیدا کردم انگار که خیلی وقته میشناسمش شایدم به خاطر حس قشنگی بود که چند لحظه قبل بهم رو کرده بود حالمو پرسید و بابامو خواست چند دیقه ای بابام باهاش حرف زد و گوشیو که گذاشت دوباره چند لحظه همون سکوت قبل...مامانم پرسید کی بود؟ بابام گفت حیف مرد خیلی خوبی بود یعنی خوبیه بیشتر از چند وقت زنده نیست سرطان داره،بدخیمه ولی هنوز همونقد شوخ وشنگه یه دفعه احساس کردم تمام بدنم داغ کرد عرق سردی رو پیشونیم و بی اختیار اشک تو چشام جمع شد تا سرازیر نده دوییدم تو اتاق و همه ی اون حس قشنگ تبدیل شد به یه خاطره ی دور ومحو یه کنج حافظم که فرسخ ها باهام فاصله داره و من بین رفتن ها ونرفتن ها بین گذشته و آینده،شیرینی و تلخی ،خوشبختی و بد بختی مات ومبهوت وایسادم...

تا بوده همین بوده هیچ وقت این حس قشنگا بیشتر از چند لحظه دووم نمیووردن.ولی راستش تا حالا خودمو انقد به نبودن،به نموندن نزدیک ندیده بودم یه دیقه هستی و یه دیقه بعدش شاید نباشی انگار که هیچ وقت بودنی در کار نبوده...به همین راحتی...دقیقا به همین راحتی!همه ی لبخندا،بغضا،گریه ها،مشکلات...همه و همه فقط تو یه لحظه...به دنیا میای، زندگی میکنی ، زمین میخوری ،بلند میشی،میخندی ، آرزو میکنی،دلت میگیره،اشک شوق،حس انتقام، میرسی،نمیرسی،تنهات میذاره...و بعد فقط یه لحظه...فقط یه لحظه و بعد انگار که هیچ وقت وجود نداشتی...

p.s: ساعتهاست که دارم به این فکر میکنم که چطور؟چطور کسی- حالا به هر دلیلی- میتونه این حق کوتاه ،این بودن چند روزه رو از آدم بگیره؟این چند روز بودن و موندن و امید داشتن و آرزو کردنو؟به نظرم هیچ جرمی اونقدر بزرگ نیست که تاوانش گرفتن حق زندگی طرف باشه حق همین دو روز بودن...فرصت کوتاه و تکرار نشدنی احساس کردن،زمین خوردن،بلند شدن،آرزو کردن،فرصت زندگی کردن...، دوروزی که هیچ برگشتی بهش نیست،هیچ تکراری وجود نداره...

چطور؟چطوووووووووووووور؟

p.s2:این سولا هیچ وقت برای من جوابی نداشت...سرم داره میترکه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:51  توسط  مریم و رعنا  | 

فردا ۱۳ آبانه.روزی که همهی دانش آموزان مثل بچه های خوب و حرف گوش کن میرن تو خیابونها و مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی (مجاز از آمریکا!) میزنن!!!الان نزدیک به سی ساله که این مشت به طور مرتب تو دهن آمریکا میخوره و هیچ طوریش هم نشده.حالا این دانش آموزان گفتند همیشه رمضان یه بار هم شعبان!حالا که ما این همه مشت زدیم تو دهن آمریکا و موجب شدیم رییس جمهورش جایزه صلح نوبل بگیره، یه روز بیایم تو دهن آمریکا مشت نزنیم ببینیم چی میشه؟!خدا رو چه دیدی...شاید همین فردا کاخ سفید و اوباما و ...و همه با هم سرنگون شدند!!!نباید زیاد به این دانش آموزان و دانشجویان سخت گرفت...طفلکی ها شب تا صبح سرشون تو درس و کتابه که فردا تو امتحان نمره ی بیست بگیرن خب چه اشکالی بعد از امتحان بریزن تو خیابونها و چند تا شعار هم باب میل خودشون بدند؟!(قابل توجه همگی که من شخصا خودم هم فردا امتحان دارم!)....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:22  توسط  مریم و رعنا  |